موهایم را شانه میزدمگره شده بودگوش هایم صداهای رعب اور می شنیدصدایی شبیه فرکانس های بمب های ناکازاکیچشمانم فیلم ترسناکی را شاهد بود که امیدی به ختم خیر شدنش نبودترس واژه حقیری است برای بیان کردنموهایم را شانه میزدمنصف گره ها باز شده بوددهانم بسته شده بودانگار کلمه اختراع نشده بودقرنیه های چشمانم روی لحظه گشاد شدن مانده بودزمان کشدار شده بود هی کش می امد هی قوس می امدکاش ساعت برنارد واقعی بودحال ته
برچسب: شانه,
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1396 ساعت: 12:24